|
با خنده گفت:یه سوالی بپرسم ؟ گفتم:بپرس گفت:به نظرت کی میشه من و اون "ما "بشیم؟ گفتم:ایشالا به زودی! ولی بغضی در گلویم می گفت:پس کی میشه من و تو "ما" بشیم؟ پ.ن:از خودم خسته شدم.... نمی دانم کنکور خسته می کند یا ادم های کنکوری....
از برگشتنت خیلی خوشحالم! ممنون که همه ی ایمیل هایم را بی جواب گذاشتی! به هر حال امیدوارم خراباتت همیشه سر سبز باشد! کاش جای نظری بود برای ۲ کلمه حرف دلی.... امیدوارم هنوز هم این جا را بخوانی...
به نام نامی خداوند که من را افرید! پس از ۹ ماه انتظار در شبی پاییزی در هوایی سرد دست های دکتر جهانی مرا از رحم مادربیرون اورد. قرار بودم نامم زینب باشد به خاطر سالروز ولادت حضرت زینب "س" توفیق، اما، نبود... نامم را سارا نهادند! نامی اوریجینال! و من هم عهد بستم که تجلی نامم باشم! خالص و بی غل و غش! و امروز هجدهمین سال عمرم هم سپری شد. هنوز نمی دانم باید خوشحال بود یا ناراحت؟! امسال حس عجیبی دارم! ***** قبل از این که به تو برسم هیئت باد تو را برده بود! دعا کن، تا هیئت باد مرا نبرده است دست کم خود را بیابم! پ.ن:ممنون از همه ی دوستانی که تولدم را فراموش نکردند! پ.ن۲:دلم برای اینجا تنگ شده بود!انگار غریبه ام! پ.ن۳:خدایاـبه قول پرستوـ از خودت می خواهم کاری کنی که تولدم واقعا "تولدی دوباره "باشد! به خصوص حالا که همه ی زمینه هایش هم فراهم شده. فقط جزء اخر علت تامه و ان هم اراده ی من !کمکم کن! بهترین هدیه ی تولدم دعای پرستو بود! خدایا کمک کن تمام لحظه های زندگی ام بوی تو بگیرد ، و دیگر هیچ!
هر امدنی ،رفتنی هم دارد...
امدن ها چه شیرین و رفتن ها چه غمناک! خداحافظ دنیای مجازی! ۲ کلمه با مجازی ها!:دوستان عزیز دنیای مجازیم خیلی دوستتان دارم...خیلی... و یقین دارم که دلم برایتان تنگ می شود...
مادربزرگ گفت:به ان تسبیح دست نزن!خیلی دوستش دارم.تربت است. اصل اصل...
من اما همیشه چشمم دنبال دانه های گلی تسبیح بود. تسبیحی که بعد از هر نماز بین انگشتان مادر بزرگ می لغزید. **** ان روز مادربزرگ نبود. من با شیطنت کودکانه ای تسبیح را از گوشه ی سجاده برداشتم . ذوق کرده بودم! به سمت امیر دویدم. با خنده ای کودکانه گفتم:نگاه کن!این تسبیح مادربزرگ است!همانی که هیچ کس حق دست زدن به ان را ندارد! امیر دستش را جلو اورد. من خودم را عقب کشیدم. تسبیح را چنگ زد! رشته ی تسبیح جلوی چشمانم پاره شد. دانه ها روی زمین پاشیدند،اشک های من هم... امیر پوزخندی زد و رفت... من ماندم و دنیای مهره های گلی... ۹۴..۹۵...۹۶...۹۷...۹۸.........۹۹.......۹۹...............۹۹...............................۹۹.............................۹۹! صدمی اش نبود.همه جا را گشتم. هیچ جا نبود! دانه ها را از نخ رد کردم و گره اش زدم. چشم های مادر بزرگ ان قدر پیر بودند که گره را نبینند! حالا مادربزرگ سال هاست که مرده است. من می ترسم! دیگر نه از مادربزرگ ونه از این که بفهمد. من تمام نذرهای مادربزرگ را خراب کردم. تمام نذرهایش یک دانه ی گلی کم دارد! مادربزرگ من را می بخشد؟! پ.ن:این داستان خیالی است! پ.ن۲:دعای سحر را دوست دارم! به خصوص ان جا که می گوید:اللهم انی اسئلک من اسمائک باکبرها و کل اسمائک کبیره اللهم انی اسئلک باسمائک کلها! پ.ن۳: ای دوست به دوستی قرینیم تو را هر جا که قدم نهی زمینیم تو را در مذهب عاشقی روا کی باشد؟ عالم به تو بینیم و نبینیم تو را
سرت درد می گیرد. به زحمت برایت قرص پیدا می کنم. می خوریش.دلم تاب می خورد... چشم هایت خسته به نظر می رسند. سر من هم ارام، ارام، درد می گیرد. با این که سرت درد می کند ،سعی می کنی مرا بخندانی. می فهمم. سر چهار راه برایم یک شاخه گل میخری. نرگس است.میبویمش. بوی تو را میدهد! سر مست می شوم. به چشمانت خیره می شوم. ارزو می کنم که کاش همه ی قرص های دنیا اینجا بودند..برای خوب کردن تو...برای خوب کردن تو... سنگینی نگاهت را حس میکنم... می گویی:"بگذار تماشایت کنم.چشم هایت سر درد من را خوب می کنند!" پلک نمی زنم. چیزی از ذهنم می گذرد: "کاش می توانستم موهایت را نوازش کنم..." پ.ن:درد عاشق را دوایی بهتر از معشوق نیست شربت بیماری فرهاد را شیرین کنید... پ.ن۲:چه کسی باور کرد،جنگل جان مرا ،اتش عشق تو خاکستر کرد؟ پ.ن۳:و فروغ که این روزها بیشتر از همه به دادم می رسد. درخت کوچک من، به باد عاشق بود! به باد بی سامان... کجاست خانه ی باد؟ کجاست خانه ی باد؟
دستانت را به خداوند بسپار!
او تنها کسی است که در نیمه ی راه ـ هم ـ رهایت نمیکند... خدایا! دستم بگیر... پ.ن: خوش به حال ان کبوتری که بی صدا، می پرد به سوی اسمان بی کران، میشود رها...
رفتیم خانه ی شان. درست ۲ هفته ی پیش. نمیدانم چرا از اتاقش بیرون نمی امد؟ حوصله ام سر رفته بود. یواشکی از میان جمع بلند شدم و به طرف اتاقش رفتم.در زدم . بعد از چند لحظه صدای گرفته ای گفت:بفرمایید.داخل شدم. چشم هایش خیس خیس بودند! نشستم پهلویش.حرف زدیم. من با موهایم بازی می کردم.تار مویی کنده شد. بی تفاوت روی سرامیک انداختمش! مهمانی تمام شد و رفتیم. دیشب دوباره انجا بودیم.داخل اتاقش شدم. یک قاب با زمینه ی سفید به دیوار اتاقش زده بود و روی ان فقط یک تار موی خرمایی رنگ! نه اشتباه نمی کردم.تار موی من بود. دلم گرفت... ایا تمام وجود من فقط در یک تار مو خلاصه می شود؟!
ایست!
بن بست! اینجا اخر خط است! دیگر راهی وجود ندارد... صدایی از اعماق قلبم فریاد می زند: با وجود خدا بن بستی نباید! و صدایی از حافظه های دور می گوید: الله یهدی من یشاء! پ.ن:کفر نمی گویم.اینها همش شک فلسفی است!کسی بیاید قانعم کند...چرا من یشاء؟...چرا؟دارم دیوانه می شوم...
توی علم روان شناسی ثابت شده که انسان هنگامی که نتواند تشنج ها و تنش های بیرونی را تحمل کند،معمولا به عالم خواب پناه می برد... "می دانی این روز ها چند ساعت می خوابم؟ساعت ها را گم کرده ام... زمان را فراموش کرده ام... شبانه روز ۲۴ ساعت است نه؟ فکر کنم ۲۲ ساعت،شاید هم ۲۳ ساعت به عالم رویا پناه می برم! ان یک ساعت بیداری هم کارهایم در ۳ چیز خلاصه می شود:دست شویی،غذا،نماز... دلم می خواهد فرار کنم.برم یک جای دور.خودم باشم..تنهای تنها... نه یک ماه،نه یک هفته،نه چند روز...فقط یک روز... اگر یک روز بگذارند تنها باشم...دیگر با چشم های خیس نمی خوابم...من نیاز دارم...." همین!
|
About![]()
هر که دلارام دید از دلش آرام رفت Archivesبهمن 1387آذر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 Links
دلم گرفت
لوح |