و خدایی که در این نزدیکی است...
سال پیش" او" گمان کرد تولدم ۵ اذر است! زین پس ۵ اذر را جشن میگیرم!!! پیشاپیش تولدم مبارک! دوستت دارم اوی من! پ.ن:کاش همیشه تولدم روز ۳ شنبه بود!خدایا به دلیل تقارن این دفعه ممنون! میخواستدرهمهچیزمتفاوتباشد! حتینوعخودکشیاش... هر که به من می رسد بوی قفس می دهد جز تو که پر می دهی تا بپرانی مرا... از این که هستی! از این که احتمالا" یعنی خیلی امیدوارم" که دوستم داری! از این که می گویی وقتی از جلوی در مدرسه ی قدیمی ام گذشتی و اسمم را روی پارچه ی نصب شده بر بالای در دیدی ۲ دقیقه به من فکر کردی! والان می فهمم که رتبه ی ۲ رقمی اوردن اگر هیچ مزیتی نداشته باشد، لااقل این خوبی شیرین را دارد که تو ۲ دقیقه به من فکر کنی!!! قطعا مزیتش این است! وای که چه خوب است بودنت...نفس کشیدنت... حتی اگر هیچ وقت جواب تلفن هایم را ندهی... حتی اگر فقط گاه گاهی بتوانم ببینمت. چه قدر خوب است همین که نامم را می دانی! همین که به من گفتی نام" سارا" تو را یاد اول دبستان می اندازد!یاد همیشه یک بودن!اول بودن! همینکه همیشه لبخند میزنی! همه ی این ها خیلی خیلی خوب است! ****** خدایا نمی دانم برای این همه لطفت چگونه باید شاکر بود؟ من انقدرها ادم خوبی نیستم که چنین هدیه ی بزرگی به من دادی! اما مطمئنم که تو بیش از انچه من میفهمم خوبی و دوستم داری! ممنونم! ****** دوست دارم" تو" را و بسیار دوست تر دارم" خدا" را...! ****** پ.ن:روان شناسی خواندن یک چیز است و روان شناس شدن یک چیز دیگر! برای روان شناس شدن خیلی باید زحمت کشید. خدایا کمکم می کنی دیگر؟ و رهایش می کنم. بادبادک می رود تا نقطه ای شود. تقلا نمی کند، جسمم ،روی زمین سرد. کسی یک مشت خاک سرد می پاشد توی صورتم. خنکای خاک را دوست دارم. خاک این زمین برایم غریب است...غریب تر از ان چه گمان می کردم. کلاویه ها بی وجود انگشتی بالا و پایین می روند. سمفونی پنجم بتهوون نواخته می شود. "سفیدی" چشم هایم کم کم "سیاه" می شود. نوازش های یواشکی،دست در دست هم داشتن ها،بوسه های خیالی در زیر پیچ و خم پتو به یادم می اید. باد- بی امان -لای موهایم می وزد. تمام هستی من دست باد است...دست بادبادکی.... دو چشم زیبا جلوی چشمانم رژه می روند. به یاد نمی اورم چشم ها از ان کیست.(؟) فریاد می زنم بی انکه صدایی از گلویم خارج شود. یاد داستان دخترک کبریت فروش می افتم. "محبوب کودکی هایم"! هر بار اخر قصه من و دخترک چه قدر با هم می گریستیم. او را مادربزرگش می برد بهشت، اما من را..... بغض می کنم. بوی تنش را در اغوش می کشم. خط های کتاب "من او را دوست داشتم "جلوی چشمانم برجسته می شوند. چه قدر باید بگذرد تا ادمی بوی تنی را که دوست داشته از یاد ببرد؟ و چه قدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟ زیر لب می گویم :هیچ وقت! صدای نماز خواندن می اید. صداها با هم قاطی می شوند. به سختی می شمارم. ۱..۲..۳..۴...۵..۶..۷..۸...............۲۰..۲۱...۲۲.........۳۱...۳۲........۳۸.....۳۹....۳۹........۳۹........۳۹... ...دعایم اجابت نمی شود! نفر" چهلمی" وجود ندارد... ترسی وجودم را فرا مگیرد. یعنی امرزیده نمی شوم؟ کسی بیاید یک لیوان اب بپاشد به صورتم! حتما دارم کابوس میبینم! صدایی می اید که" این بار همه چیز واقعی است". وای! از واقعیت متنفرم خدا "مثل همیشه" نجاتم می دهد، و من در اغوشش ارام می گیرم... پ.ن:این نوشته متاثر از وقایع اخیر است. پ.ن۲:دیگر به فکر انتقام نیستم ولی یک غم بزرگ روی سینه ام سنگینی می کند... من عاشق این شعر "صیاد" افتخاریم!به اندازه ای که الارم موبایلم هم همینه! هر روز صبح با این اهنگ از خواب بیدار می شم . چون سیل به دام تو به هر لحظه شکارم/ ای طرفه نگارم/ از دوری صیاد دگر تاب ندارم/ رفتست قرارم/ چون اهوی گم گشته به هر گوشه دوانم/ تا دام در اغوش نگیرم نگرانم/ از ناوک مژگان چو دو صد تیر پرانی/ بر دل بنشانی/ چون پرتو خورشید اگر رو بکشانی/ وای از شب تارم / در بند گرفتار بر ان سلسله مویم/ از دیده ره کوی تو با عشق بشویم/ با حال نزارم/ برخیز که داد از من بیچاره ستانی / بنشین که شرر در دل تنگم بنشانی/ تا ان لب شیرین به سخن بازگشایی/ خوش جلوه نمایی/ ای برده امان از دل عشاق کجایی/ تا سجده گذارم/ گر بوی تو را باد به منزل برساند/ جانم برهاند/ ور نه ز وجودم اثری هیچ نماند/ جز گرد و غبارم/ جز گرد و غبارم... پ.ن۴:دیدین بالاخره اپ کردم!تازه یه اپ طولانی! ۲:"گاهی اوقات در انتقام لذتی هست که در عفو نیست." گاهی اوقات با تمام وجود به جمله ی دوم ایمان پیدا می کنم! هر چند انتقام در خون من نبوده ونیست... شما کدام یک را بیشتر می پسندید؟ پ.ن:ادرس پست قبل تصحیح شد.اگر علاقه مندید دوباره مراجعه کنید. "چیز" دیگری می باید! نه از جنس زمین خودش می داند.... خود بزرگ و مهربان و همیشه حاضرش. پ.ن:"لا تخافوا اننی معکم اسمع و ادری".این ایه این روزها بد جوری ورد زبانم است. وجدان من خوابه ایا؟یا خودم خوابم...یا دلم خوابه...یا همه ی هستی من خوابه...؟ می خوام بیدار باشم....یه همیشه بیدار... می خوای بگی حالم خوب نیست؟...پیش دستی می کنم... اره خوب نیست...نیست... خدایا پس من کی میشم مال تو؟مال خود خودت؟ من کی میشم سارای خدا؟فقط سارای خدا.... تنها سارای خدا .. خستم از خودم ...از.......از..... ماه رمضان رو واسه چی گذاشتن سارا؟شبای قدر رو؟ بمیری.... تو ادم بشو نیستی...نبودی....بودی...نمی خوای باشی... نمی دونم...نمی دونم... خدایا کمکم کن...بزرگم کن.. من حال نمی خوام...من حال زود گذر نمی خوام.من .. من عادت نمی خوام...روزمرگی نمی خوام.... نماز بی شعور نمی خوام...نماز بی فهم و درک نمی خوام...همون نخونم بهتره نه؟.... خدایا کمک... می ترسم...می ترسم که این ماه رمضونی هم تموم شه و من ادم نشم... با کمال کوچکی و بد بختی و دل مردگی... خدای متعال و رحیم و قادر و تواب من! کمک! دعام کنید ...زیاااااااااااااااااااااااااااااااد! خیلی...زیاد...خیلی...زیاد....زیاد...خیلی...
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |

