و خدایی که در این نزدیکی است...
(ادم بعضی وقت ها به همه چیز شک می کند حتی به وجود نازنین او که کاش مرا ببخشاید! خدا نبود... یا بود ومن نمی دانستم. گفتم: اگر هستی برایم قاصدکی بفرست.دلیلی برای بودنت!تنها یک قاصدک! صبح که از خواب بیدار شدم,پتویم پر از قاصدک بود! وخدا بود... و خدا هست... مرا می ساختند ای کاش از آب و گلی دیگر..... اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا افتادم و باید بپذیرم که بمیرم یا چشم بپوش از من و از خویش برانم یاتنگ در آغوش بگیرم که بمیرم این کوزه ترک خورد!چه جای نگرانی ست من ساخته از خاک کویرم که بمیرم خاموش مکن اتش افروخته ام را بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم فاضل نظری(گریه های امپراطور) ولی انصافا خیلی خوش گذشت!جای همتون خالی! این هم حاصل شعر هایی که در طول سفر خواندم.غزلی از سایه (هوسنگ ابتهاج)که خیلی به دلم نشست! اه کز تاب دل سوخته جان می سوزد ز اتش دل چه بگویم که زبان می سوزد یا رب این رخنه ی دوزخ به رخ ما که گشود که زمین در تب و تاب است و زمان می سوزد دود برخواست از این تیر که در سینه نشست مکن ای دوست!که ان دست و کمان می سوزد مگر این دشت شقایق دل خونین من است؟ که چنین در غم ان سرو روان می سوزد اتشی در دلم انداخت و عالم بو برد خام پنداشتکه این عود نهان می سوزد لذت عشق و وفا بین که سپند دل من بر سر اتش غم رقص کنان می سوزد گریه ی ابربهارش چه مدد خواهد کرد؟ دل سر گشته که چون برگ خزان می سوزد سایه خاموش کز این جان پر اتش که مراست اه را گر بدهم راه جهان می سوزد

)

| Design By : Night Skin |


