تبليغاتX
و خدایی که در این نزدیکی است...


و خدایی که در این نزدیکی است...





















(ادم بعضی وقت ها به همه چیز شک می کند حتی به وجود نازنین او که کاش مرا ببخشاید!)

خدا نبود...

یا بود ومن نمی دانستم.

گفتم: اگر هستی برایم قاصدکی بفرست.دلیلی برای بودنت!تنها یک قاصدک!

صبح که از خواب بیدار شدم,پتویم پر از قاصدک بود!

وخدا بود...

و خدا هست...

نوشته شده در پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 19:2 توسط سارا| |

من از اغاز در خاکم نمی از عشق می دیدم

                                                                     مرا می ساختند ای کاش از آب و گلی دیگر.....

نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 0:56 توسط سارا| |

blue mosque

مسجد سلطان احمد

نوشته شده در چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 0:48 توسط سارا| |

ميدان رو به روي مسجد سلطان احمد

blue mosque

نوشته شده در یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 2:1 توسط سارا| |

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم

اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم

یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا

افتادم و باید بپذیرم که بمیرم

یا چشم بپوش از من و از خویش برانم

یاتنگ در آغوش بگیرم که بمیرم

این کوزه ترک خورد!چه جای نگرانی ست

من ساخته از خاک کویرم که بمیرم

خاموش مکن اتش افروخته ام را

بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم

فاضل نظری(گریه های امپراطور)

نوشته شده در جمعه 16 فروردین1387ساعت 15:27 توسط سارا| |

این یک هفته هم به همین زودی گذشت.طوری که حتی گذشتنش رو احساس نکردم!تازه داشتم به هوای سرد استانبول وادمهای سردترش عادت میکردم.(از حق نگذریم بعضی هاشون واقعا گرم بودن!)تازه داشتم به غذاهای خوش مزه,به تخت خواب جدیدم و به ابی دریا عادت می کردم!تازه داشتم به دوستامون عادت می کردم.۱۶نفر بودیم و ۸روز با هم !حالا تنها خاطره ها و عکس هایش برایم مانده!دلم برای همه ی شان تنگ می شود.همه ی اعضای گروه ۶+۱۰ !دلم می خواهد الان دوباره با هم بودیم.روی عرشه ی کشتی یا حتی در یکی از رستوران ها یا فروشگاه ها !این هم از سفر استانبول .تمام شد!

ولی انصافا خیلی خوش گذشت!جای همتون خالی!

این هم حاصل شعر هایی که در طول سفر خواندم.غزلی از سایه (هوسنگ ابتهاج)که خیلی به دلم نشست! 

اه کز تاب دل سوخته جان می سوزد                      ز اتش دل چه بگویم که زبان می سوزد

یا رب این رخنه ی دوزخ به رخ ما که گشود                که زمین در تب و تاب است و زمان می سوزد

دود برخواست از این تیر که در سینه نشست            مکن ای دوست!که ان دست و کمان می سوزد

مگر این دشت شقایق دل خونین من است؟             که چنین در غم ان سرو روان می سوزد

اتشی در دلم انداخت و عالم بو برد                         خام پنداشتکه این عود نهان می سوزد

لذت عشق و وفا بین که سپند دل من                      بر سر اتش غم رقص کنان می سوزد

گریه ی ابربهارش چه مدد خواهد کرد؟                      دل سر گشته که چون برگ خزان می سوزد

سایه خاموش کز این جان پر اتش که مراست             اه را گر بدهم راه جهان می سوزد

 

نوشته شده در دوشنبه 5 فروردین1387ساعت 23:11 توسط سارا| |


Design By : Night Skin