و خدایی که در این نزدیکی است...
این جهان , پر از صدای حرکت پاهای مردمی است , که هم چنان که تو را می بوسند, طناب دار تو را می بافند! فروغ فرخزاد پ.ن:هیچ وقت حرفی تا به این اندازه به دلم نشسته بود! معشوق من چنان لطیف است, که خود را به "بودن"نیالوده است, که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد, نه معشوق من بود. دکتر علی شریعتی مزینانی سبزواری انتظاری نباید داشت. دهانت را ببند. سکوت... مبادا که اشک هایت سرازیر شوند! بغضت را فرو خور! اخم نکنی ها.......بخند. ناراحتی؟پنهان کن! غمگینی؟لب وا مکن! دل گرفته ای؟.... فقط صبر کن ,صبر... اري مي دانم سخت است ...خيلي سخت... پ.ن:جدايي از زن و فرزند سهل است سايه جان تو را ز خود جدا مي كنند درد اين جاست ملس بود... کم کم تلخ شد! چه اسان ننگ می خوانند نیرنگ زلیخا را... قوانین بازی: ۱-عبارت ۶ کلمهای را در وبلاگ خود پست کنید(در صورت لزوم توضیح هم اضافه کنید) ۲-به کسی که شما را دعوت کرده است,در این پست لینک بدهید. ۳-۵ وبلاگ دیگر را با لینک به بازی دعوت کنید. ۵نفری رو که دعوت میکنم: ۱-اسمانی ۲-دو مبتکر و اما جمله ی من: تنها,چشم هایی که بوی نرگس می دادند! پ.ن:(با عرض پوزش توضیح ندارد!یعنی دارد!نمی توان نوشت!) غروب بود.من زل زده بودم به پشت دست هاش.هر دو وحشت کرده بودیم.بس که نزدیک شده بودیم به هم.بس که معصومیت ریخته بود انجا,پشت دست ها.بعد,من با انگشت اشاره,خطی فرضی و مورب,درست از وسط ساعد تا انگشت کوچک دست راستش کشیدم و به او گفتم که عمیقا از کتاب دویدن در میدان تاریک مین/مصطفی مستور



| Design By : Night Skin |


