تبليغاتX
و خدایی که در این نزدیکی است...


و خدایی که در این نزدیکی است...





















من امروز فهمیدم که در این دنیا نمی شود به هیچ کس اعتماد کرد...هیچ کس!

از ترس همه ی تان تنها به خدا پناه می برم...همین!

پ.ن۱:قول داده بودم حتی بهش نگاه هم نکنم...اما امروز وقتی اومد و بهم سلام کرد...دوباره خودم رو باختم.لبخند زدم.

دوباره اعتماد کردم...

پ.ن۲:حال من:منم ان قمار بازی که بباخت هر چه بودش   

                      ونماند هیچش الا هوس قمار دیگر...

پ.ن۳:سالگرد دکتر علی شریعتی رو به همه ی دوستدارانشون تسلیت میگم.

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 17:39 توسط سارا| |

گریه کردم.

اشک هایم را ،

تنها،

خدا پاک کرد...

گونه هایم را آرام بوسید!

در گوشی گفت:دختر من گریه نمی کند...

سارای من چشمانش را خیس نمی کند!

ورفت...

افسوس خوردم.

کاش بیشتر گریه کرده بودم..

 آن وقت بیشتر نازم را میکشید...

حداقل،

بیشتر می ماند!

نوشته شده در جمعه 17 خرداد1387ساعت 22:44 توسط سارا| |

دوستان عزیزم سلام!من تا به حال فیلمی از اقای فریدون مشیری ندیده بودم.دیشب پدرم صدام کرد و یه بلوتوث نشونم داد.

فیلمی از اقای مشیری بود .توی فیلم شعر ریشه در خاکشون رو در محفلی در سیاتل امریکا می خوندن.

و ماجرای سرودن این شعر رو تعریف می کردن.

حس غریبی داشتم!هم خیلی خوش حال چون داشتم فیلمشونو می دیدم.هم خیلی ناراحت که دیگه این عزیز بینمون نیستن.

می خوام قسمتی از این شعر زیبا رو براتون بنویسم.

طبق گفته ی اقای مشیری این شعر رو در پاسخ به دوستی ایران دوست گفته بودن که در سال ۱۳۵۲ از ایران کوچ کردن و اقای مشیری رو هم به رفتن تشویق می کردن.

و اما گزیده ای از شعر:

ریشه در خاک

تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد،

واشک من تو را بدرود خواهد گفت.

نگاهت تلخ و افسرده ست.

دلت را خار خار نا امیدی سخت ازرده ست.

غم این نابسامانی همه توش وتوانت را ز تن برده ست!

تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.

تو با دست تهی با ان همه طوفان بنیان کن در افتادی.

تو را کوچیدن از این خاک،دل بر کندن از جان است!

تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است.

                               ***

من اینجا ریشه در خاکم.

من این جا عاشق این خاک از الودگی پاکم.

من اینجا تا نفس باقیست می مانم.

من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم!

امید روشنایی گر چه در این تیرگی ها نیست،

من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم.

من اینجا روزی اخر از دل این خاک،با دست تهی گل بر می افشانم.

من این جا روزی اخر از ستیغ کوه،چون خورشید

سرود فتح می خوانم،

و می دانم

تو روزی باز خواهی گشت!

 

پ.ن:دوستان عزیزم لطف کنید برای شادی روحشون صلواتی بفرستید.ممنونم.

نوشته شده در سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 22:13 توسط سارا| |

برای چشم خاموشت بمیرم

کنار چشمه ی نوشت بمیرم

نمی خواهم در اغوشت بگیرم

که می خواهم در اغوشت بمیرم!

 

فریدون مشیری

نوشته شده در دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 13:40 توسط سارا| |

ان گاه که بر قله های مقام و افتخار قدم می زنی,

نگاهي به زير پايت نيز بيفكن!

به ان جايي كه دختركان كوچك

شب ها

به جاي نان

 غصه مي خورند!

نوشته شده در جمعه 3 خرداد1387ساعت 21:21 توسط سارا| |


Design By : Night Skin