و خدایی که در این نزدیکی است...
از دو-سه سالگي چيزي يادت نيست...فقط مادرت مي گويد 20 تا بودند...شايد هم بيشتر. بخيه هايي كه ازشان خون مي چكيد... * مي خواهي بري عروسي.هنوز خيلي كوچكي. مي شماري.. 10تا؟نه... 9تا.يكي كم است.لاك را كجا بزني؟ فرچه را مي مالي روي انگشت...پوستت صورتي مي شود. مادر دستانت را نگاه مي كند، مي خندد. * عين ادم آهني شده اي.با كلي پيچ و مهره در دستت.گيج مي زني...داروي بيهوشي خوب اثر كرده انگار! از درد چشمانت باز مي شود.كم كم ناله هايت به جيغ تبديل مي شود. مادر گريه مي كند. فرياد مي زند:پرستار...ارام بخش... * ديگر از بوي الكل و خون وبيمارستان حالت به هم مي خورد. جلوي در اتاق پانسمان پاهايت شل مي شود.پدر شانه هايت را مي گيرد. * دستت را جلو مي بري كه دست بدهي...جيغ مي كشد!مي ترسي.چند قدم عقب مي روي...نمي داني چند تا.... * امين 8 سالش بيشتر نيست.صورتش از خجالت گل انداخته!با شرم مي گويد:مي تونم بپرسم دستت چي شده؟ لبخند مي زني. * خاله مهنازت مي گويد:سارا جان شما17سالته ها!خيار رو كه اين جوري پوست نمي كنن! دهانت باز ميشود...نگاهي به دستت مي اندازي.مي گويي: خم نمي شود....اما انگار صدايي شنيده نمي شود... * او دستت را مي گيرد...ارام... نگاهي مي اندازد."فكر كنم بشه يه عمل ديگه هم كرد." صدايش را نمي شنوي...فقط خيره ي چشمانش شده اي... دستانش لطيف اند... ناگهان به خودت مي ايي!دستت را از دستش بيرون ميكشي... با تعجب نگاهت مي كند... * يكي مي گويد:تو بايد واقعيت را قبول كني. به خاطر دستت هيچ پسري به خواستگاريت نمي ايد! تو اخرش مي ترشي... مي خواهي فرياد بزني...بگويي :به درك!بگويي... حالت تهوع اما امانت نمي دهد... نزديك ترين دست شويي كجاست؟ * پ.ن:بزرگ اسمان ها! به خاطر هر چه دادي شكرت.به خاطر هر چه ندادي هم شكرت! پ.ن2:مدتي پيش اقايي را در خيابان ديدم..2پا نداشت. به دستم نگاه كردم...شرم سراسر وجودم را فرا گرفت. لعنت به تو كه انقدر ناشكري... پ.ن3:داشتم فكر مي كردم ان قسمت از دستم كه پيش خدا امانتي مانده چه عشقبازي هايي كه با خدا نمي كند! كاش من هم انجا بودم...كاش خدا قلبم را هم امانت مي گرفت !كاش... و خداوند فرمود: فاذا احببته کنت له سمعا و بصرا و لسانا و یدا،بی یسمع و بی یبصر و بی ینطق وبی یبطش. هر گاه بنده ام را دوست بدارم ،خود،گوش و چشم و زبان و دست او خواهم شد،با من می شنود،با من می بیند،با من سخن می گوید و با من خشم می گیرد! (هر کاری انجام دهد ،عین اراده و فعل من است.) پ.ن:ان شاءالله! پ.ن۲:منبع:اصول کافی نگاه او و منی که بی اختیار لبخند می زنم... و ... در چشمانش رسوا می شوم. چشم های او(۲) ارامتر پلک بزن... می ترسم از چشمانت بیفتم! پ.ن:امشب داداش علی و هانیه می رن کنسرت شجریان. خدااااااااااااااااااا...منم دلم می خواد. پ.ن۲:چشم های او(۲)دو پهلو بود! روز مادر رو به همه ی مادرای عزیز تبریک میگم! دختری دلش شکست رفت و هر چه پنجره رو به نور بود، بست. * رفت و هر چه داشت -یعنی ان دل شکسته را- توی کیسه ی زباله ریخت پشت در گذاشت. * صبح روز بعد رفتگر، لای خاکروبه ها یک دل شکسته دید. ناگهان توی سینه اش پرنده ای تپید چیزی از کنار چشم های خسته اش قطره قطره بی صدا چکید... رفتگر برای کفتر دلش اب و دانه برد. رفت و تکه های ان دل شکسته را به خانه برد. * سال هاست توی این محله با طلوع افتاب پشت هر دری یک گل شقایق است چون که مرد رفتگر سال هاست، عاشق است... برگرفته از کتاب چای با طعم خدا(عرفان نظر اهاری)



![]()

![]()
| Design By : Night Skin |


