تبليغاتX
و خدایی که در این نزدیکی است...


و خدایی که در این نزدیکی است...





















ایست!

بن بست!

اینجا اخر خط است!

دیگر راهی وجود ندارد...

صدایی از اعماق قلبم فریاد می زند:

با وجود خدا بن بستی نباید!

و صدایی از حافظه های دور می گوید:

الله یهدی من یشاء!

پ.ن:کفر نمی گویم.اینها همش شک فلسفی است!کسی بیاید قانعم کند...چرا من یشاء؟...چرا؟دارم دیوانه می شوم...

نوشته شده در پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 18:31 توسط سارا| |

توی علم روان شناسی ثابت شده که انسان هنگامی که نتواند تشنج ها و تنش های بیرونی را تحمل کند،معمولا به عالم خواب پناه می برد...

"می دانی این روز ها چند ساعت می خوابم؟ساعت ها را گم کرده ام...

زمان را فراموش کرده ام...

شبانه روز ۲۴ ساعت است نه؟

فکر کنم ۲۲ ساعت،شاید هم ۲۳ ساعت به عالم رویا پناه می برم!

ان یک ساعت بیداری هم کارهایم در ۳ چیز خلاصه می شود:دست شویی،غذا،نماز...

دلم می خواهد فرار کنم.برم یک جای دور.خودم باشم..تنهای تنها...

نه یک ماه،نه یک هفته،نه چند روز...فقط یک روز...

اگر یک روز بگذارند تنها باشم...دیگر با چشم های خیس نمی خوابم...من نیاز دارم...."

همین!

 

نوشته شده در دوشنبه 21 مرداد1387ساعت 19:14 توسط سارا| |

چه غریب ماندی ای دل !نه غمی نه غمگساری

نه به انتظار یاری نه ز یار انتظاری

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد

که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان

که به هفت اسمانش نه ستاره ایست باری

دل من چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی

چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری

همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد

دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری

سحرم کشیده خنجر که چراشبت نکشته ست

تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری

چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی

بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر ارم

منم ان درخت پیری که نداشت برگ و باری

به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها

بنگر وفای یاران که رها کنند یاری...

هوشنگ ابتهاج(سایه)

پ.ن:من این شعر رو خیلی دوست دارم!به خصوص وقتی اون رو با صدای همایون شجریان گوش می کنم!

این ها را ۱۰روز پیش نوشته ام:

پ.ن۲:توی مدرسه ی ما ،عاشقی، مثل خوراکی هایی است که زنگ تفریح بین بچه ها تقسیم می شود!

پ.ن۳:برای نیلوفری که زندگی اش مملو از شک و کارش شکاکی است:

ایا لاک زدن ،نشانه ی نماز نخواندن است؟

سهراب و ارمیای عزیز من راست می گویند!بی شک" بنده شناس دیگری است!"

فقط یک سوئ تفاهم بود!

پ.ن۴:شب ها بوی گند عرق و صدای هوس الودش خواب را از تو می گیرد...

چه قدر دلت برای تخت های یک نفره و یک ساعت خواب راحت لک زده!

پ.ن۵:برای بعضی ها!:

شب ها که می خوابم،خواب تو را می بینم!

نمی دانم این دوست داشتن نشات گرفته از دنیای مجازی است یا رویاهای شبانه!

هر چه که هست حس غریبی است...

پ.ن۶:چه زیباست که هر کس تجلی نامش باشد!

من خیلی سعی کردم برای سارا بودن.

سارا بودن ـ ان هم این جا ـ خیلی سخت است.

ایا موفق بوده ام؟

این شعر را دبیر ادبیاتمون هفته ی پیش برایم خواند:

ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان

مضطرب حال مگردان من سرگردان را!

"حافظ"

این منم!

نوشته شده در چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 18:17 توسط سارا| |

صحنه کلاس درس است و دانش اموزان در سنین راهنمایی و معلم مردی میانه سال و ظاهر الصلاح.

معلم این جمله را روی تخته سیاه با خط خوش نوشته و حول ان صحبت می کند."ادب مرد به ز دولت اوست"

معلم:این را نباید با گچ بر تخته سیاه نوشت،باید با اب طلا بر قلبها نوشت"ادب مرد به ز دولت اوست"

بچه ها به او بی توجه اند و اغلب مشغول حرف زدن با یکدیگر.

معلم:همین قدر بهتون بگم که من هر چه دارم و به هر چه رسیدم از همین ادب رسیدم.(سر یکی از بچه ها داد می کشد)اوهوی حیوون!گوشت به من باشه.؟(ادامه می دهد)حالا سوالی که در ذهن خیلی از شماها هست و دوست دارید بپرسید اینه که:دولت یعنی چی؟وچرا شاعر ادب رو با دولت مقایسه کرده.(سر دانش اموز دیگری داد می زند)الاغ!چی  کار می کنی زیر اون میز؟(ادامه می دهد)دولت یعنی ثروت یعنی همه ی چیز هایی که ظاهرا یک انسان رو به سعادت می رسونه.مقصود شاعر اینه که اگر انسان ادب داشته باشه،همه چیز داره.(سر یکی از بچه ها داد می زند)سگ توله!نمی تونی یه دقیقه آروم بگیری؟حتما باید کتک بخورین تا ادم شین؟(نا گهان موبایلش زنگ می زند)سلام!چه طوری؟اره..وای ...چیزی نمونده...بهت زنگ می زنم...نه ..بی خود گفته...زر مفت زده...من موتورشو پیاده می کنم...تو چی کار داری؟...نامردم اگه فکشو پیاده نکنم...بعد از کلاس بهت زنگ می زنم(در این فاصله بچه ها در سکوت مطلق متوجه او و حرف هایش بودهاند،بیشتر از زمانی که مستقیم با انها حرف میزده)چی می گفتیم؟

یکی از بچه ها:می گفتین ،فکشو پیاده می کنم.

معلم لحظه ای جا می خورد،سپس سریع خود را باز می یابد)بعله ،این که ادم به حرفهای تلفنی دیگران گوش بده خودش یه نوع بی ادبیه.

یکی از بچه ها:اقا!خواستین موتورشو پیاده کنین می شه بیایم تماشا؟

معلم:شما گوساله ها به جای این که حواستون به حرف حساب باشه،گوشتون دنبال اراجیف می گرده.معلوم نیس کی می خواین ادم شین!حیفه این همه زحمت و خون دل برای شماها!

برگرفته از ایینه ی زار :اثر سید مهدی شجاعی

 

پ.ن:پیشنهاد می کنم این کتاب رو بخونین!

پ.ن ۲:من از همه ی دوستان معذرت خواهی میکنم به خاطر این مدتی که نبودم.وسعی می کنم زودتر به روز شم.

پ.ن ۳:از اقای حمید رضا به خاطر محبت ها یشان و همراهیشان در این مدت تشکر می کنم!

پ.ن۴:دوست عزیزم ۲مبتکر متاسفانه وبلاگتون برای من باز نمیشه!هزار بار اومدم!

نوشته شده در دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 21:46 توسط سارا| |


Design By : Night Skin