و خدایی که در این نزدیکی است...
درست ۲ هفته ی پیش. نمیدانم چرا از اتاقش بیرون نمی امد؟ حوصله ام سر رفته بود. یواشکی از میان جمع بلند شدم و به طرف اتاقش رفتم.در زدم . بعد از چند لحظه صدای گرفته ای گفت:بفرمایید.داخل شدم. چشم هایش خیس خیس بودند! نشستم پهلویش.حرف زدیم. من با موهایم بازی می کردم.تار مویی کنده شد. بی تفاوت روی سرامیک انداختمش! مهمانی تمام شد و رفتیم. دیشب دوباره انجا بودیم.داخل اتاقش شدم. یک قاب با زمینه ی سفید به دیوار اتاقش زده بود و روی ان فقط یک تار موی خرمایی رنگ! نه اشتباه نمی کردم.تار موی من بود. دلم گرفت... ایا تمام وجود من فقط در یک تار مو خلاصه می شود؟!
رفتیم خانه ی شان.
نوشته شده در یکشنبه 3 شهریور1387ساعت
21:7 توسط سارا| |
| Design By : Night Skin |

