تبليغاتX
و خدایی که در این نزدیکی است... - تربت اصل!


و خدایی که در این نزدیکی است...





















مادربزرگ گفت:به ان تسبیح دست نزن!خیلی دوستش دارم.تربت است. اصل اصل...

من اما همیشه چشمم دنبال دانه های گلی تسبیح بود.

تسبیحی که بعد از هر نماز بین انگشتان مادر بزرگ می لغزید.      

                                                   ****            

ان روز مادربزرگ نبود.

من با شیطنت کودکانه ای تسبیح را از گوشه ی سجاده برداشتم .

ذوق کرده بودم!

به سمت امیر دویدم.

با خنده ای کودکانه گفتم:نگاه کن!این تسبیح مادربزرگ است!همانی که هیچ کس حق دست زدن به ان را ندارد!

امیر دستش را جلو اورد.

من خودم را عقب کشیدم.

تسبیح را چنگ زد!

رشته ی تسبیح جلوی چشمانم پاره شد. 

 دانه ها روی زمین پاشیدند،اشک های من هم...

امیر پوزخندی زد و رفت...

من ماندم و دنیای مهره های گلی...

۹۴..۹۵...۹۶...۹۷...۹۸.........۹۹.......۹۹...............۹۹...............................۹۹.............................۹۹!

صدمی اش نبود.همه جا را گشتم.

هیچ جا نبود!

دانه ها را از نخ رد کردم و گره اش زدم.

چشم های مادر بزرگ ان قدر پیر بودند که گره را نبینند!

حالا مادربزرگ سال هاست که مرده است.

من می ترسم!

دیگر نه از مادربزرگ ونه از این که بفهمد.

من تمام نذرهای مادربزرگ را خراب کردم.

 تمام نذرهایش یک دانه ی گلی کم دارد!

مادربزرگ من را می بخشد؟!

پ.ن:این داستان خیالی است!

پ.ن۲:دعای سحر را دوست دارم!

به خصوص ان جا که می گوید:اللهم انی اسئلک من اسمائک باکبرها و کل اسمائک کبیره

اللهم انی اسئلک باسمائک کلها!

پ.ن۳:

ای دوست به دوستی قرینیم تو را

هر جا که قدم نهی زمینیم تو را

در مذهب عاشقی روا کی باشد؟

عالم به تو بینیم و نبینیم تو را

 

 

                       

نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 15:28 توسط سارا| |


Design By : Night Skin